دلم واسه بچگيام تنگ شده!

هوالحق

وقتي كفشدوزك پراشو باز كرد مثل بچگيهام دلم هوري ريخت پايين و زود دستمو مشت كردم تا نپره ولي بازم مثل

بچگيام دلم نيومد لذت پروازو ازش بگيرم!دستمو باز كردم راه افتاد انتظارشو داشتم رفت تا سر انگشت وسطيم يه

مكث كوتاه كرد...بالاشو جوري باز كرده بود انگار ميخواست ساعتها پرواز كنه ...

پريد

تا جايي كه ميتونستم با چشمام ردشو گرفتم اما يهو غيب شد!ديگه نبود...

پرواز كرده بود شايدم كوچ كرده بود هنوز پاهاي كوچيكشوتوي كف دستم حس ميكنم كه تند و تند راه ميره تا به

بهترين موقعيت و ارتفاع برسه و بعدش مي پره... توي چند ثانيه...به همين سادگي ...كاش ميتونستم ببينم كه تا

حالاچند تا كفشدوزك از روي دستم پريده.اگه ميشد جاي پاهاشونو پيدا كنم حتما دستم خط خطي ميشد:)

دلم واسه ي بچگيام تنگ شده.................

يا حق!

/ 2 نظر / 20 بازدید
هاشم / طراح قالب

سلام / حکايت جالبيه تا وقتی بچه ايم می خواهيم زودتر بزرگ بشيم ولی بعدا آرزو می کنيم که چی می شد اگه يه بار ديگه بچه می شديم... / مطلب قشنگی بود . موفق باشی

بغض خاموش

بشارت آرامشی برای دلواپسیهایم، و سکوتی برای فریادهای تنهاییم، آمدنت را باور نخواهم کرد آهسته آمدی و ولی دنیای وجودم از لرزه نگاهت در خود فرو ریخت. من در تو گم شدم . گمشده ای در اقیانوس بیکران نگاه تو که هرگز راه ساحل را نمی جوید. میخواهم من زورق سوار نگاه تو باشم تا ابد. با من بمان که ماندنم با تو معنا می گیرد. با تو می مانم تا بدانی هنوز هم عشق زنده است.هنوز... [گل]