بحريست بحر عشق که هيچش کناره نيست ... آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

هوالمحبوب

مثل همیشه اول سلام . اومدم برفارو يه کم پارو کنم ( مربوط به بروز رسانی وبلاگ )

داستان ماهی کوچولو برگرفته از ذهنیات خودم رو می خوام واستون بنويسم . مواظب دل ماهی های کوچولو که به بهونه ی عيد می خريم باشیم ها . اونا عاشقن و ساکت و زودرنج 25.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 image hosting by http://hostedpictures.com/

ماهی ها به خدا نزديکند

یه ماهی کوچولو بود توی یه برکه . رو تنش پر از پولکای طلایی . رو سرش یه خال قرمز توی چشماش یه برق خوشگل.ماهی کوچولو صبحها با پرتوای نوری که وارد برکه می شدن بازی می کرد وقتی پرتوا پررنگتر می شدن می فهمید که ظهر شده ردشونو می گرفت و سرشو از آب بیرون می آورد و به خورشید بالای سرش خیره می شد اما تا یه سایه می دید از ترس مرغ ماهیخوار سرشو می دزدید و می رفت زیر آب شب که می شد چشمای کوچیک و گرمشو می بست و خواب دریا رو می دید و توی خواب از دریا می خواست که ماهی کوچولو رو ببره پیش خودش اما دریا فقط لبخند می زد یه لبخند آبی و عمیق و بعد پرتوای نور روی موجای دریا بیشتر و بیشتر می شدن و چشمای ماهی کوچولو از برق نور می سوخت و اشکای بیرنگش دونه دونه می ریخت توی برکه.چه خوب بود که هیچکی تو برکه اشکای ماهی کوچولو رو روی صورتش نمی دید.اینجوری کم کم صبح می شد و ماهی کوچولو با بی تابی انتظار ورود پرتوای خورشید رو می کشید.وای اگه یه روز هوا ابری می شد میرفت نزدیک سطح آب و قکر می کرد شاید دیگه خورشید رو نبینه دل کوچیکش می گرفت و هق هق گریه می کرد بیرنگ و بیصدا.چه خوب بود که هیچکی قطره های اشک رو توی صورت ماهی کوچولو نمی دید.اونوقت بود که بازم یاد دریا می افتاد و یاد اون همه پرتو خورشید که دورتادور موجای دریا حلقه می زدن.اون همه رنگ طلایی که بیرنگ می شد.احساس می کرد که خورشید از دریا خبر داره واسه همین بود که هرروز صبح سرشو از آب برکه می یاورد بیرو ن و زل می زد تو چشمای خورشید.روزها می گذشتن و ماهی کوچولو بیشتر و بیشتر بی تاب دریا می شد.پرتوای خورشید رو بیشتر و بیشتر دنبال می کرد و هر بار مدت بیشتری به خورشید خیره می شد.ترسش از ابر و سایه و مرغ ماهیخوار کمتر می شد و با شوق بیشتری انتظار صبح رو می کشید تا اینکه یه روز همینطور که زل زده بود به خورشید دور خودش حلقه ای از پرتو که حالا دیگه به یه دسته نور تبدیل شده بودن رو حس کرد مثل همون نوری بود که تو خواب می دید بعد پرتوها به طرف بالا حرکت کردن و کمی از سطح آب فاصله گرفتن ماهی کوچولو نمی دونست چه اتفاقی داره می افته سرشو بازم از سطح آب آورد بالاتر و حس کرد خورشید می خواد اونو به طرف پرتوها بکشونه بی هیچ ترس و واهمه ای از مرغ ماهیخوار پرید به طرف پرتوها که درست بالای سرش بودن یک بار دو بار ... هر بار پرتوها ارتفاع بیشتری از سطح آب می گرفتن و ماهی کوچولو با قدرت بیشتری می پرید       ...                    

  می پرید             می پرید           ...

چشماشو که باز کرد انگار سرش گیج می رفت احساس درد همه ی وجودشو پر کرده بود چند تا از پولکاش کنده بودن و تن کوچیکش زخمی و خون آلود بود.به درو و برش نگاه کرد آب بود اما نه آب برکه یه کم خنکتر و انگار در جریان هم بود سعی کرد شنا کنه باله هاش می لرزیدن و قلبش تند تند می زد تازه فهمید از برکه پرتاب شده توی یه رودخونه و روی یه تیکه سنگ ناصاف فرود اومده یه کم ترسد ولی وقتی پرتوای خورشد رو دید دلش آروم گرفت سرشو که از سطح آب آورد بالا خورشید رو دید که داشت لبخند می زد و پرتوهاش طلایی تر می شدن اما اینبار اون پرتوها به طور عمودی فرود نمی اومدن و امتدادشون روی سطح آب تا دورها کشیده می شد.یه حسی وادار به حرکتش می کرد با همون تن زخمی و باله های لرزون.حالا دیگه ماهی کوچولو رو سطح آب در مسیر پرتوهای طلایی رنگ خورشید حرکت می کرد و کم کم یادش می اومد که تو خواب این رودخونه رو دیده بوده همینطور شنا کرد و شنا کرد با یه شوق منحصر به فردی که نمی فهمید دلیل بودنشو.تو رودخونه ی پر موج شنا می کرد و نوازش گرم خورشید رو روی تنش احساس می کرد قلبش قوت بیشتری می گرفت و رها از همه ی زخمای تن و دردای دل کوچیکش ادامه می داد تا اینکه از یه آبریز کوچولو سر خورد و افتاد توی یه رود باریک اینجا دیگه شنا نمی کرد خودشو سپرده بود به مسیر آب دلش روشن بود و چشماش از اشک می سوخت چشماشو بست بعد از چند لحظه حس کرد چقدر همه چیز آروم شده انگار همه ی دنیا انتظار این لحظه رو می کشیدن انگار یه اتفاقی افتاده بود . آب اطرافش آروم بود و گرم چشماشو که باز کرد قطره قطره اشک روی صورتش پیدا شد اشکهایی که انقدر ذلال بودن که از قطره های آب کاملا جدا می شدن ...

ماهی کوچولو به دریا رسیده بود ...

 

اميدوارم حوصلتون سر نرفته باشه کاش که ما هم مثل ماهی ها عشق خدا رو طلب کنيم و دلمون روشن بشه .

 

ساده و مهربون باشيم و همواره به ياد خداوند جميل 01.gif23.gif يا علی 

 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
neda

سلام خانم گل ياد ماهيها در خاک ميميرند افتادم فيلم باحالی بود اما برعکس داستان قشنگ و شيرينت که پايان خوش داره پايان اين فيلم تلخ بود و اما در مورد داستانت واقعا قشنگ و قوه ی تخيلت خيلی قوی مثل هميشه چون از دل برآيد به دل مينشيند در آخرم که مثه هميشه علی يارت عزيزم

هيچکس

سلام..شما را به ديدن به رزو ترين مطلبم دعوت ميکنم..واقعا از آمدن شما سپاسگزارم... مرسی....

be2salam

روزها قبل که به سراغم اومده بودی فکر کردم که اين آغاز يک شروعه، ولی دريغ که گويا اين شروع يک پايان بود. اومدم تا خيلی خيلی پيشاپيش، سال نو رو تبريک بگم و برم. تا سال آينده بدرود!

نیما

بميريد بميريد در اين عشق بميريد ***در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد***بميريد بميريد وزين نفس ببريد ***که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد***يکی تيشه بگيريد پی حفره ی زندان***چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد***************************يا علی مدد

دیانا

سلام خيلی قشنگ بود پيشاپيش سال نو را تبريک ميگم موفق باشی خانمی

رضا

هو....۱۲۱ .... سلام .... بپذيريد اين سلام و هر چند گاه و بي گاه .... نميدونم آيا كسي از لذت ماهي كوچيك زماني كه ( ماهی کوچولو از برق نور می سوخت ) خبر داره يا نه ؟ .... اما اميدوارم حد اقل ميل به تجربه ي حتي يكشبه ي چنين سوختني براي همه حاصل بشه .... اميدوارم هميشه شاد و سر بلند باشي و هميشه دستت به قلم ( به كي برد ) آشنا و مانوس باشه .... در پناه مولا

نفيسه

متنت نکته های نهفته ايی داشت پريای عزيز.سر بهم مثل هميشه بزن دوست خوبم. التماس دعا و يا علی

یک گام تا آسمان

سلام .افرین به ذوق و عشقتان. لذت بردم .سری هم بزنید به ما .ممنون

Elham D

:) لطف داری عزيزم! منتظر آپديت قشنگت هستم!

سیّد محمّد صدرالغروی

به نام حضرت هو. با درود و سلام خدمت شما دوست عزيز. از مطالب زيبايتان بسيار استفاده کرديم.