هوالمحبوب

121

امشب شب یلداست، مبارک باشه01.gif

نگاه کن، ببین این دور و بر چقدر برف باریده

تا چشم کار می کنه برف روی زمین و درختا نشسته و کلبه ی برفی واقعا یه نقطه ی محو شده تو ازدحام سپیدی برفهاست.صبح قبل از اینکه خورشید با دستای مهربونش دونه های طلایی رنگ سخاوتش رو روی برفها بپاشه به جنگل اون طرف تپه رفتم. حال و هوای عجیبی بود درختها جامه های سفیدی پوشیده بودن که تو اون هوای گرگ و میش واقعا برازنده شون بود. سکوت بود و سکوت، نه هیاهویی نه فریادی هر چه بود آرامش بود، هرچه بود صبر رو لحظه لحظه به کامم می ریخت، منتظر موندم انگار دنیا در حال آغاز شدن بود، لحظه ها سپید و سبک بر فراز هستی می غلتیدن، می رقصیدن و لبخند زنان می گذشتن، آسمان نه آسمان شب بود و نه آسمان روز،یه چیزی بین این دو تا، سراسر مه گرفته بود جنگل و اشتیاق من برای رسیدن چه زیبا مستی و شیداییم رو آذین می بست، چشامو می بستم و آرامش رو حس می کردم و به آغوش خود صدها و صدها پروانه ی خیال می فشردم یه لحظه بعد چشم گشودم چیزی به فاصله ی یه نفس تا آغاز صبح طول کشیده بود.

درختهای سپید پوش مستانه سخاوت خورشید رو به آغوش می کشیدن، اونهمه انتظار به ثمر نشسته بود و صبح آغازی دیگر برای تمام هستی به ارمغان آورده بود. و این شگفتی خالق هستی یه بار دیگه طبیعت رو عاشق زندگی می کرد...08.gif

Image and video hosting by TinyPic

رادیوی تک موج کلبه داره آهنگ همیشگی خوابهای طلایی رو پخش می کنه، از جنگل کمی هیزم آوردم و اجاقو گرم کردم، تو راه برگشت از گاریچی پیر که ماهی یه بار از جاده ی کنار جنگل سپید پوش من می گذره یه دونه انار و دو مشت آجیل در عوض یه مهره ی آبی و یه آینه ی بند انگشتی گرفتم و آوردم تو کلبه و گذاشتم رو پارچه ی آبی که تو برفها پیدا کرده بودمش. دیوان حافظ و آب و آینه هم هست بزم شب یلداییم کامل شده فقط یه قصه کم داره یا شایدم یه قصه گو که برام بخونه :

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچکی نبود

برف می بارید آسمون شب دیگه مهتابی نبود

غصه ی دلهای کوچیک قد گل آبی نبود

دیگه روزا مادربزرگ شمعدونی رو آب نمی داد

عطر گلاب تو چارقدش پیدا نبود

سادگی و یه رنگی مثل دیروزا تو چهره ها رسوا نبود

خنده ها پژمرده شدن، آینه ای اینجا نبود

شاپرکی پر زد و رفت، رنگ پراش یا ما نبود

تا که یه روز میون برف قدم زدم

دفتر شعر کهنه مو دونه دونه ورق زدم

شعری خوندم راهی شدم به سرزمین رویاها

از غم و رنج رها شدم تو تاریکی سایه ها

شوقی اومد پر زد و رفت

چشمای من خیالی شد از اینجا رفت

تا اینکه جایی رسیدم میون دشت رویاها

برای من آرزو بود یه کلبه بی سروصدا

لحظه به لحظه ساختمش تو خلوت ثانیه هام

کلبه ی من جادویی شد تو غربت تنهاییام

پنجره ی کلبه ی من به روی غم باز نمی شه

آسمون آبی نباشه برای من، برف ترانه ساز می شه

به وقت اشک و غصه هام، گلبرگهای شمعدونی آروم و سربزیر می شن

وقتی که لبخند می زنم همراه من راهی می شن

پنجره رو وا می کنیم، می ریم به خونه ی نسیم سر می زنیم

به پرهای قاصدکا دونه دونه دست می زنیم

زیبا می شه لحظه ی تنهایی من

با غمی که صبوری رو میاره به شبهای من

(این شعر نیست13.gif چندتا کلمه که کنار هم نشستن بی هیچ قانونی و بی توجه به قافیه و ردیف و شعر40.gif)

Image and video hosting by TinyPic

خداوندا سادگی و مهربانی را به ما بیاموز و یاریمان ده هرگز از یاد جمیلت غافل نمانیم.49.gif

/ 34 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام.جالبه.!!منظورم وبلاگت هستش.به من هم يک سری بزن و اگه دوست داشتی حاضر به تبادل لينک هم هستم.موفق باشی(محمد)

علی(سرزمين دور)

(عمومي)خود را روبروي آينه اي يافتم. آري خود را، ديدم، اين من بودم، امتحان، آيا ميتوانم تنهايي خودم را با خودم پر کنم؟ امتحاني بي ضرر. با او که در آينه بود و با او که من بودم و با او که مرا تنها نگذاشته بود به سخن نشستم که من کيم؟ ولي آيا او که من بودم پاسخي داشت؟او نيز بايد مانند من باشد، او، من است. او کسي نبود جز تو .....

درويش

من و تو عاشق عشقیم مگه نه؟ سلام دوست خوبم. با يه شعر متفاوت آپم و منتظر شما.با نظرات خودت كمكم كن. هميشه شاد باشيد يا حق.

علی (آدمکها)

آدمک دخترک راخواست . دخترک گفت:خانه اي خواهم براي آسودن. آدمک رفت . روزهاوشبها کارکرد وپول درآوردوخانه اي بزرگ ساخت . دخترک آمدوخانه راديدوگفت:نه...خانه اي ساده خواهم. آدمک خانه رافروخت ورفت آنقدرگشت تا ساده ترين وکوچکترين خانه رايافت. آن را خريدودخترک رابه خانه اش دعوت کرد. اما دخترک نيامد. آدمک سخت حيران ماند. آنگاه فقطگريست ، گريست وگريست تااشکش خشک شد. بعدخانه راآتش زدوخوددرون خانه نشست. وقتي آتش خاموش شد دخترک آمد. خاکستر آدمک رابرداشت وازآن گِلي ساخت،آن گل راخشت کردوخانه اي بناکرد. بعدگريست. آنگاه چون آدمکي نبودخانه راآتش زدوخوددرميان خانه نشست. دوست عزيز سلام اميدوارم حالت خوب باشه و هرجا هستي شاد وسلامت باشي.يكبار ديگه ادمكها با چند موضوع مختلف اپديت شده و منتظر حضور هميشه گرم شما و همچنين دوستانتونست.بابهترين ارزوها براي شما دوست عزيز...ياحق

مريم

زين سبب پيغامبر با اجتهاد نام خود وان علي مولا نهاد گفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست كيست مولا آنك آزادت كند بند رقيت ز پايت بر كند چون به آزادي نبوت هاديست مؤمنان را ز انبيا آزاديست اي گروه مؤمنان شادي كنيد هم‌چو سرو و سوسن آزادي كنيد عیدت مبارک. یا علی

؟

سلام پريا جان زيبا بود عيدت مبارک يا حق

ميرزا کوچک خان

سلام. يه سوال مهم از شما دارم که خيلی ممنون می شم جوابمو بدين راستش نمی دونم سوالمو اينجا بنويسم يا نه. ولی خوب می پرسم؟ شما الحقيد؟ ممنون با تشکر

پريا (نويسنده ی وبلاگ کلبه ی برفی من)

سلام. منظورتون؟ درست متوجه نشدم. من حقيرترين حقيرهای دراويش گنابادی هستم. که به جای درویش بودن البته در پیش بودم تا به حال... هنوز در پيچ و خم فهميدن معنی خود هستم تا به خدا برسم. تشنه ی معنی منم.. مانده تا فنای فی الحق..بقاء باالحق..

رشيد(۱۲۱)

پرياخانوم(همشيره عزيز)سلام عيد باستان برشما و خانواده ات مبارک باد اينم بگم که وبلاگت واقعا ساده و درويشی است واقعا دوسش دارم وفقط دوسط دارم که بدونم مال کدوم شهری منهم از شهرکرد هستم لطفا جوابم رابده دوست دارم بدونم