كلبه ي برفی من

هوالمحبوب

 

سلام به رهگذرایی که گاهی از این سو می گذرن

 

امروز که به کلبه ی برفی اومدم نشستم کنار پنجره و کمی از انوار طلایی رنگ خورشید رو توی مشتم جمع کردم و ریختم رو برگای گل شمعدونی که کمی غمگین به نظر می اومد .

همینطور که داشتم کاغذای درهم و برهم شعرای مورد علاقمو ورق می زدم خیلی ناگهانی رسیدم به یه قسمت زیبا و باید بگم فوق العاده از یکی از شعرای احمد شاملو که واقعا هر بار خوندمش تحت تاثیرش قرار گرفتم می خوام رهگذرا هم بخوننش و زیباییشو لمس کنن (البته یه قسمت از شعره) :

...

من که ام جز خار و بادی پیش رو ؟

من که ام جز خار و باد از پشت او ؟

من که ام جز وحشت و جرات همه ؟

من که ام جز خامشی و همهمه ؟

من که ام جز زشت و زیبا خوب و بد ؟

من که ام جز لحظه هایی در ابد ؟

من که ام جز راه و جز پا توامان ؟

من که ام جز آب و آتش ، جسم و جان ؟

من که ام جز نرمی و سختی به هم ؟

من که ام جز زندگانی جز عدم ؟

من که ام جز پایداری جز گریز ؟

جز لبی خندان و چشمی اشک ریز ؟

...

 

وقتی خوندمش حس خوبی بهم دست داد به خصوص بيت من که ام جز راه و جز پا توامان که همون مفهوم از خود تا خدا رو تفهيم می کنه همون مسيری که بايد رفتش همون مسيری که از ابتدا بر هر انسانی روشنه و فقط بايد قدم برداره ... انگار همه ی آدمای دنیا تو این شعر و با این کلمات شاملو معرفی میشن . البته کاری به تصویرای رنگارنگ انسانها نداریم اما در اصل و در ذات همه سرشار از این تضادهای بهم وابسته هستن . از کودکی تا مرگ از آغاز تا پایان ...از پوچ تا هیچ از نقص تا کمال ...

image hosting by http://hostedpictures.com/

حرف دیگری نیست ... کمتر بگویم بهتر است ... حوصله ی کسی سر نمی رود از به هم بافتن کلمات نامنظمم ...

آخرین کلام : سعی کنیم ساده و مهربون باشیم و هرگز از یاد خداوند جمیل غافل نشویم او که زیباست و بخشنده او که یکتاست و عزیز او که بی نهایت مهربان و تواناست او که در بند بند وجودمان عشق را به ودیعه نهاده است و در لحظه ی مرگ جز همان عشق چیزی طلب نی کند او که در بیرنگترین و درخشانترین انوار خورشید حضوری گرم دارد او که بندگانش را فراموش نمی کند ...

مولا علی یارتان . 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak