كلبه ي برفی من

هوالمحبوب

 

سلام . به کلبه ی برفی آمده ام تنها برای کمی خلوت کردن و کمی سکوت و اندکی تماشای باریدن دانه های سپید برف که نرم و سبک  بر دلتنگیهای رهگذران می بارند و آب می شوند و می روند .

برای پارو کردن برفهای کلبه ی برفی (بروز رسانی وبلاگ) هر چه تودر توی دالان های سرد و نمناک ذهن را جست جو کردم ؛ هر چه در تاریکی و ظلمتش پرسه زدم هیچ بهانه ای نیافتم و نیافتن خود بهانه ای شد برای اینکه انگشتانم را بر قلم پیشرفته ی این دنیای مجازی (کیبورد) بلغزانم تا هر چه که نیافته ام را ناگهانی بیابم . ثاینه ها را دیگر دنبال نمی کنم می گذارم تا رها باشند و در دشت بی انتهای زمان بدوند و جست و خیز کنند این گونه حتما با طراوت خواهند بود و سبز یاد حرف سهراب سپهری می افتم : اتاق خلوت پاکی ست ... برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد ... و من همانگونه که سهراب سپهری می گوید :

در دور دست خودم تنها آرمیده ام .... اوج خودم را گم کرده ام ...

 

image hosting by http://hostedpictures.com/

یک شعر زیبا از سهراب سپهری (مردی که زندگی را می سرود) :

از آب ها به بعد

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد

انسان در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود

در سمت پرنده فکر می کرد

با نبض درخت نبض او می زد

مغلوب شرایط شفایق بود

مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت

انسان در متن عناصر می خوابید

نزدیک طلوع ترس بیدار می شد

....

به نظرم یکی از زیباترین گفته های سهراب این شعرهست که اشاره به سادگی که از دست رفته ای دارد که پیچ و تاب زمان آن را را در لا به لای راز و رمزهای نه چندان دلچسبش و بلکه بسیار وحشتناک و زننده اش مخفی کرده است . و چه باید کرد در این ظلمت حزن انگیز و وحشت زا .

 

خدا را باید خواند با همان صدای لرزان و بغض فرو خورده

اگر لحظه ای مانند کودکی بازیگوش که دستش را از دست مادر می رباید و فراموش می کند و هزاران خطر را لمس می کند دستمان را از دست خداوند بیرون بیابیم ممکن است مجبور به پس دادن تاوان سنگینی باشیم . کاش کودک بمانیم اما کودکی هشیار ساده باشیم اما نه ساده لوح .

معبودا دستان سردم را محکم بفشار و جلوی غفلتم را تو بگیر ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak