كلبه ي برفی من

هوالحق

سکوت کوچه ها
 
صدای پایش هنوز در گوش کوچه می آید
نفرین بر این کوچه ها که تاب قدمهای مهربانش را نداشتند
همان کوچه هایی که دیوارهایش شاهد نامردمانی بود که پاسخشان تیغ بود بر لطافت یاس
اندوه نگاهش زمین را خرد می کرد و سوز نهفته ای که در سینه داشت قلب اسمان را می لرزاند
سکوت مرده ی کوچه را صدای قدمهای رهگذر حیاتی تازه بود
...اما گویی کوچه ها هم
سکوت می کنم تا برای آخرین بار صدای قدمهایش را لمس کنم
آری
او میرود
و چه آرام قدم بر میدارد
با هر قدمش عرش به لرزه می افتد
نفرین بر این کوچه ها
نفرین بر مردمانش که نگاههای مهربان رهگذر را یارای دیدن نداشتتند
اذان امشب بغضی نهفته دارد
شاید او نیز چون زمینیان بیتاب رهگذر است
دیدگانم را می بندم
آخر هجرتش را تاب دیدن ندارم
و این نامردمان چگونه می نگرند بی قطره ای اشک
او قدم بر میدارد و آسمان سکوت می کند
پس از او کودکان با نوازش کدامین رهگذر خواهند ارمید؟
اندوه هجرتش سینه ام را می فشارد
و این اندوه مرا چه دشوار است
با که بگویم اندوهی که در سینه دارم
پس از او با که سخن بگویم؟
بغضی غریت در سینه دارد
و فریادهایش در چاه چه زیبا نجوا میکند با نسیم
خزان نگاهم را به بهار نگاهش عادت داده بودم
و او همچنان گام بر میدارد
از سابه ها می گذشت و به سوی نور می شتافت
و شوقی در نگاهش
گویی دیگر موسم وصال است با عشقی که سالها در انتظارش بود
صدایش می زدم
اما میرفت
گو یی در انتهای کوچه ندایی او را میخاند
...
چه سکوتی دارد امشب
گویی خاک مرده بر شهز چاشیده اند
و او درگر به میعادگاه رسیده است
در محراب ایستاد و قامت بست
شوقی عجیب در نگاهش بود
و چه آرام نجوا میکرد با معبود خویش
ایستادو قامتش چون سروبا دیدگانم عشق بازی میگرد
حمد و سوره را که می خواند شوقی غریب در صدایش موج میزد
به رکوع رفت
از شرمش قامت دنیا شکست
و میدانست که این قامت دیگر نخواهد ایستاد
بر خاست و با محراب وداع کرد
با رنج زمانه و نامردی مردمانش
دیدگان مهربانش را به دنیا بست و به سجده رفت
و گویی زمین در سجودش به لرزه افتاد
گویی زمین هم میدانست که این وداع آخر است
در گوش زمین وصیت کرد و با خاک وداع
و زمین و زمان فریاد میزد که از این سجده بلند مشو
شاید زمین توان جدایی از پیشانی مهتابیش را نداشت
و چه سنگین است این جدایی
از سجده بر خاست و ناگهان
...
ناگهان
صدایی عرش را فرا گرفد
به خدای کعبه که رستگار شدم
زمین و زمان فریاد مزدند و زمینیان حیران ، از ظلمی که بر او روا داشته بودند
محراب غرق خون بود و رهگذر گویی سفر را آغاز کرده بود
دیگر صدای پای رهگذر در کوچه ها نمی امد
دیگر کسی نبود تا اندوه کودکان یتیم کوفه را نوازش کند
آری
رهگذر می رفت و
می رفت و
... می رفت
امشب به یادش تا صبح خواهم گریست
خیره به خاک غربت زده ی کوچه
با شاید یکبار ، فقط یکبار دیگر صدای قدمهای رهگذر
آرامش قلب خسته ام گردد
...
آسمان را نظاره کن
...گویی ستارگان از عرش هبوط می کنند
اگر امشب خورشید را دیدی
سلام مرا نیز به او برسان
_______
التماس دعا
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak