كلبه ي برفی من

هوالحق

سلام(امیدوارم اقلا اینبار یکی جواب سلاممو بده)خوبین ایشالله؟منم خوبم امروز میخوام گفتنی دیگه ای

از کتاب ÷یام آور و ماسه و کف جبران خلیل جبران برگردان میر جواد سید

حسینی رو براتون بگم از قسمت داستانگونه ها (÷یام آور) با نام آزمندی:

((در خانه بدوشی هایم یکبار در یک جزیره هیولایی را دیدم که سمی آهنین داشت و از خاک زمین

میخورد و از آب دریا مینوشید.من نخست چندی به تماشای او نشستم.س÷س به او

رو کردم و گفتم:"آیا دیگر کافی نیست؟÷س این گرسنگی و تشنگی تو چه هنگام به ÷ایان میرسد؟"

او در ÷اسخ به من گفت:"حقیقت اینست که من دیگر سیر شده ام و از این همه خوردن و آشامیدن

خسته ام.اما هراسم از اینست که اگر امروز چیزی نخورم و صبر ÷یشه کنم زمانی

گرسنه شوم که دیگر خاکی برای خوردن و آبی برای آشامیدن وجود نداشته باشد!" ))

حتما شما هم آدمهای حریص یا ادبیاتی تر بخوام بگم آزمند رو دیدین که متأسفانه تعدادشون کم هم

نیست و توی خیلی از جوامع خیلی مشکلاتو به وجود آوردن . آدمایی که اگر نبودن

بدون شک خیلی از مسایل فقر و بی عدالتی و بی خانمانی و غیره و غیره برطرف میشد ولی هستن و

ادامه میدن انگار فکر میکنن تا ابد زنده میمونن و هیچ کس بازخواستشون نمیکنه

ای بابا وارد این بحثها نمیشم چون چیزی که عیان است ... بهر حال خوشحال میشم نظرتونو بدونم ...

و در آخر ساده و مهربون باشین و خدای مهربونو هرگز هرگز فراموش نکنین.حق نگهدارتون.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/۳٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak