كلبه ي برفی من

هوالحق

دلم يه روز برفي ميخواد ... يه صبح زود برفي پر از سكوت ... پر از آدمايي كه هنوز از

خواب بيدار نشدن ... يه پنجره ي رو به برف ... تماشاي درختاي پوشيده از برف ... و

اون كلاغ ساكتي كه روي شاخه ي درخت نشسته و توي اين منظره از هزار تا

طاووس و كبوتر دلنشين تره ... دونه هاي برف بخورن به صورتم بشينن روي موهام

منم مثل اونوقتا فلبداهه شعر بخونم و رهاي رها باشم ... سرمو به سمت آسمون

بگيرمو نگاه كنم به اون بالاها ... دونه هاي برف بريزن توي چشمامو من بخندم ...

بزنم بيرون راه برم توي خيابوني كه هنوز هيچ ماشين يا آدمي ازش نگذشته و سفيد

سفيده ... ردپاي گربه ها و گنجشكهارو روي زمين سفيد دنبال كنم توي چراغاي

خيابون كه هنوز روشنن دونه هاي برفو نگاه كنم و مثل هميشه بدون هيچ چتر يا

كلاهي به قدم زدن ادامه بدم ... آخ كه چقدر دلم برف ميخواد ! چند ماه بيشتر از

زمستون با اونهمه برف نگذشته اما دلم تنگ شده براي سپيدي برف ... سكوت برف

... آرامش برف......... (يه چيزي بگين )

بهر حال ساده و مهربون باشين خدارو هرگز فراموش نكنين !

يا حق.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/٢٩ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak