كلبه ي برفی من

هوالمحبوب

121

 

سلام با وقفه ای به درازای یک ماه اومدم به کلبه ی برفیم . داریم می نویسم از لحظه های گرم روزها واز صدای ناب جیرجیرکای شبای تابستون.. همون صدایی که خیلی بهش بی توجهیم و گاهی اعصابمونم ازش خورد میشه اما واقعا فکر کردیم چه راز و رمزهایی تو این صدا نهفته ست ؟ شاید یه مرحله برای کشف گنجی بزرگ باشه .. جدا از تفسیر علمیش به این موضوع نگاه کردیم ؟

بگذریم که گذشتن را خوش است ..

 

 

بذار براتون از تجربه ام در مورد لبخندها بگم . اینروزا اونقدر همه چی با قبل فرق کرده  ( - ) که براحتی نمیشه حتی به یک بچه توی کوچه خیابون یا اتوبوس و تاکسی لبخند زد .. جالبه من همیشه اینکارو می کردم و خیلی وقتا جوابم لبخندی ظریف روی لبهای کوچیک اون بچه بوده اما تو این سالها که آدما با هم غریب شدن و دیگه نمیشه به ظاهر آدما بسنده کرد ، جوابی که دریافت می کنم خیلی وقتا چیزه متفاوتیه . باورتون میشه گاهی که به بچه ای لبخند می زنم جوابم زبون درازیه؟ یا سر برگردوندن با حالتی مغرورانه ! گاهی وقتا هم شده به یه بچه ای گفتم موش کوچولو و در جواب چندتا فحش شنیدم .. شاید خنده دار به نظر بیاد اما این موضوع خیلی حرفا توش داره . اگر شما می دونید چه حرفایی داره برام بنویسین . میگن همیشه چندتا عقل بهتر از یک عقل نتیجه گیری می کنه ..

 


این از این حالا از یه نشونه براتون بگم که بیربط به همین موضوعه لبخند نیست . مدتی پیش توی ماشین کنار خیابون نشسته بودم منتظر .. که دیدم یه پیرزن داره رد میشه . گفتم بذار شانس خودمو امتحان کنم و ببینم می تونم یه حس زیبا و پرانرزی بدست بیارم یا نه . خلاصه با تاملی کوچیک به صورت پیرزن نگاه کردم و لبخند زدم . اونم داشت منو نگاه می کرد و جوابش لبخندی خوشکل بود که همه صورتش رو پر از چین و چروکهایی می کرد که حکایتها از زندگیش نقل می کردن .. بعدش چند قدم رد شد و هنوز پشت سرشو نگاه می کرد و می خندید . یه لحظه احساس کردم خیلی متعجب شده و شاید داره با خودش فکر می کنه من دیوانه هستم یا نه ..

خلاصه نمی دونم چرا اما پیاده شدم و به سمتش رفتم و سلام دادم با مهربونی جواب سلاممو داد و حس قشنگ و پاکش رو با حرفاش بهم منتقل کرد .. گفتم... اونم گفت ... خلاصه خوش و بشی کردیم و هزارتا دعای سبز و سپید برام کرد و خداحافظی کردیم ..

ساده بود اما این اتفاق اونروز اونقدر به من انرزی داده بود که تا خود خونه لبخند می زدم و احساس خوبی داشتم و برای خیلیا تعریفش کردم .. آره اون یه پیرزن بود که بهم این حسو منتقل کرد .. دوسش داشتم بدون اینکه بشناسمش ..

خوب به نظرتون این نشونه بود ؟ به نظر من آره . دوستی می گفت نباید منتظر نشانه ها بود و به هر چیزی به چشم یک نشانه فکر کرد . منم میگم که من هم اینکارو نمی کنم و سعی نمی کنم همه چیزو تجزیه تحلیل کنم اما ناخودآگاه بعضی اتفاقارو به شکل یه نشونه برمیدارم و از فکر کردن بهشون لذت می برم . از فکر کردن به اینکه چی هستن و چه حرفایی برای گفتن دارن ..

خوب برای آپدیت امروز همین و بس . حق یارتان  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak