كلبه ي برفی من

اولین گردگیری سال 1387!!!
نویسنده : پریا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
 

 

هوالمحبوب

121

کلبه زیر برفا کاملا مدفون بود .. سخت بود آب و جارو کردنش ..

سلام

سرکار بودم یک سال.. یه کار اداری ..

استعفا دادم .. سخت شده بود ..

چشمامو نبستم .. کنار نیومدم ..

آدمای زیادی دیدم .. از بعضیا دو رنگیهای بد و زشتی دیدم ..

اینهمه اعتماد به نفسو از کجا میارن بعضیا؟

فاصله ی محل کارم (با اینکه اینترنت پر سرعت در دسترسم بود) تا کلبه ی برفی خیلی زیاد بود.. فرسنگها..

احساس می کنم کمی بزرگتر شدم ..

حالا بعد از تقریبا یه ماه برگشتم سر همون کار اما با شرایط دلخواه خودم بصورت پاره وقت !

می خوام محکمتر باشم..

 

...روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق ،

سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است :

قطره های باران را ،

درز آجرها را

می شمارد

روح من گاهی ریال

مثل یک سنگ ، سر راه حقیقت دارد...

(سهراب سپهری)

 

 

 

کوچیک بود ، لااقل قدش از من خیلی کوتاهتر بود .. روسری سرخابی چرکینشو محکم زیر گلو گره کرده بود.. یه مرغ عشق خسته و چند ورق فال چیزای آشنایی بودن که تو قفس کوچیکی به دست داشت.. مکث کردم ، نگاش کردم ، چشمای شفافشو دوخت به چشمام پرسیدم چنده ؟ گفت دویست تومن گفتم صد تومن بود که ، یکی بده .. همینطور که داشت مرغ عشق افسرده رو روی ورقای فال می گرفت پرسیدم کلاس چندمی جواب داد دوم .. یهو گفت : توروخدا(این توروخدا رو که گفت فک کردم حتما میخواد یه فال دیگه بهم بفروشه اما اینطور نبود) گفت تورو خدا برام دعا کن اینارو بخرن ازم.. گفتم عزیزم می خرن تو دختر خوبی باش حتما می خرن .. گفت به خدا من دختر خوبیم اما هیچکی نمی خره ازم .. گفتم می خرن .. مواظب خودت باش باشه ؟ گفت باشه و از هم جدا شدیم .. اون تو فکر فالهایی که باید می فروخت.. من تو فکر دستای کوچولوش ..

 

یاد دکلمه ی کارتون آنشرلی با موهای قرمز می افتم :

         " آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، وقتی روشنی چشمهایت ، در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت ، آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ، و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟ آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ، در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ، و اینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار توست."

 http://www.sharemation.com/bacheha/rey%20and%20tel%202%20and%20pic.swf?uniq=7npvq5

 

Image and video hosting by TinyPic

 

سفر عزیزان رو دوست ندارم

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت ..

 

Image and video hosting by TinyPic


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پریا - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠
 

هوالمحبوب 

121

 یه ماهی کوچولو بود، مرده بود، دیگه نفس نمی کشید.. پرت شد کف پیاده رو ، درست جلوی قدمهای من و کفشام فرو اومد.. اگه حواسم بهش نبود و ندیده بودم سقوطش رو لهش کرده بودم! با عصبانیت به فروشنده نگاه کردم.. یه عالمه ماهی قرمز واسه عید نوروزآورده بود و می فروخت و این یه دونه رو که مرده بود پرت کرد بیرون! تو اون شلوغی و جمعیت.. شروع کردم به قر زدن و با عصبانیت به مغازه دار کناریش که داشت نگام می کرد گفتم چرا اینکارو می کنه اون که مرده! هاج و واج نگام کرد .. یهو خودشو جمع و جور کرد و گفت آره درسته گناه داره .. رفت و با کفشش هدایتش کرد به کنار پیاده رو .. احتمالا قکر کرد دیوونه ام.. همه ی این ماجرا تو چند ثانیه توی اون ازدحام اتفاق افتاد.. مثل بچه ها بغض کرده بودم و همه ی راه تا خونه به سرنوشت ماهی قرمزی فکر می کردم که نزدیک بود جسدش زیر کفشام له بشه.. روح کوچولوش خدارو شکر پرواز کرده بود.. از آب به آسمون رسیده بود.. عجب قاتلایی هستیم ما آدما! امسال بازم فاجعه تکرار می شه .. بازم یه عالمه ماهی کوچولو و بی زبون تلف می شه فقط واسه اینکه دو تا دونه ش سر سفره هفت سین ما باشه.. به چه گناهی ؟ چه جوری اینهمه فرشته ی آبی رو قربونی اومدن بهار می کنیم ؟

*******************************************************************

برای دوست عزیزی که تو این لحظه اینجا او را قاصدک بهار می نامم:

 قاصدک بهاری ، با یه بغل ترانه و شاپرک با یه سبد پر از گلای یاس ، موفقیت قشنگتو تبریک می گم. خوشحالم که نتیجه ی زحمتاتو دیدی و از اونهمه دلشوره و نگرانی رها شدی ، آرزوم اینه که همیشه سلامت و سربلند باشی . از همه ی مهربونیات هم ممنون مسافر کوچولوی صبور و مهربون.

 

 


 
comment نظرات ()
 
بی مقدمه!
نویسنده : پریا - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

هوالمحبوب

121

روز خوبی بود ، بابا بزرگ  برام از اشعار باباطاهر خوند و کتاب قدیمیشو داد به من . با حس قشنگ و عمیقی می خوند و بغض می کرد .. چقدر این پیرمردو دوست دارم . نمی تونم از حسم بنویسم .. اصلا نمی تونم .. مثل همیشه رو عبادت سحر ها تاکید کرد و لحظه های قبل از اذان صبح رو سفید و پاک وصف کرد ..

خدایا ، چقدر گاهی غافلم.. تو ببخش تو که مهربانترینی ..

بیتی از باباطاهر که بابابزرگ همیشه زمزمه می کنه :

  تو که ناخوانده ای علم سمــوات                  تو که نابرده ای ره در خرابـــــات

    تو که سود و زیان خود ندانـــی                   بیارون کی رسی هیهـات هیهـات

 

کلبه ی برفی وارد ۴ سالگی شده

راستی تو این ماه از سال یعنی بهمن ماه سالگرد تولد کلبه ی برفی بوده . دقیقا تاریخشو یادم نیست اما از وبلاگی با این آدرس : doooneyebarf64.persianblog.ir شروع شد و بعد از مدت کوتاهی آدرس تغییر کرد و به اینجا اومدم . درست 11/83 بود که شروع به نوشتن وبلاگ کردم .. با تغییرات جدید پرشین بلاگ آرشیو کامل کلبه ی برفی از آغاز تا به حال در دسترسه ، یه سر زدم و با دهانی باز نوشته های پیشینم رو دیدم .. خوشحالم که کلبه ای پر از برف دارم . از همه ی دوستا و رهگذرای مهربونی که تو این مدت اومدن و رفتن و موندن ... ممنون.

کلام همیشگی : خداوندا یاریمان ده ساده و مهربان باشیم و از یاد جمیلت هرگز غافل نمانیم . یا علی
(با تغییرات جدید سایت پرشین بلاگ لینکهای مربوط به این سایت در وبلاگها نیاز به ویرایش دارن اونهایی که در پرشین بلاگ هستن مثل قبل با دات کام نمایش داده میشن که باید به دات آی آر تغییر کنن . من دونه دونه ویرایش کردم البته به احتمال قوی به زودی خود سایت لینکهارو اصلاح می کنه. اما من طاقت نداشتم و خودم اصلاحشون کردم .)

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پریا - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
 

هوالمحبوب

121

 

     سلام .. می نویسم از همه چیز و از هیچ چیز (داره برف می یاد و من از اول عاشق این شگفتی زیبای طبیعت خالقم میشم) اومدم به کلبه ی برفیم .. بعد از مدتها .. اول از همه از همه دوستای خوبم که به یادم بودن و تو وبلاگاشون مدتیه خط خطی نکردم ممنون و معذرت.

اونقدر به آرامش کلبه احتیاج داشتم که نفس نفس زنون خودمو رسوندم . راه پر از برف بود ، به زحمت در چوبی کلبه رو باز کردم دستام از سرما کرخت و سرخ شدن.. رادیوی تک موج روی طاقچه پر از گرد  و غبار شده و دیگه آهنگ خوابهای طلایی رو تکرار نمی کنه ! باید درستش کنم ...

گل شمعدونی که قهر قهره ! اصلا نگام نمی کنه ..

کار ، درس ، جابه جایی .. باعث شد مدتی نتونم اینجارو گردگیری کنم (چند باری هم اومدم اما فرصت کم بود و زود برگشتم بی اینکه ردپایی از خودم به جا گذاشته باشم)

Image Hosted by ImgSpace.org

روزمره های جامعه

امسال موج سرما کشور رو حسابی غافلگیر کرد تو شهر من دمای هوا به ۳۰- هم رسید که سالهاست بی سابقه بود.. اما سرما فقط سرما نبود خبرهای بد یخ نزدن بلکه جاری تر از قبل به گوش رسیدن..

 سرما –  گا ز – انتخابات

چه ربطی بین این سه کلمه ست ؟ وقتی گاز هست انتخابات سرده ؟ وقتی گاز نیست سرما از انتخاباته ؟ وقتی سرده از پدیده ی انتخابات میشه به عنوان گاز استفاده کرد؟ شایدم اگه سروصدای انتخابات رو با گاز خفه کنیم سرما از یاد بچه های سرما خورده بره! چی به چیه ؟!!!!

از انتخابات مجلس حرفی به میان نمی آورم نگرانی من کودکیست .. پسرکی ست .. مظلومکیست .. پارسال همین موقع ها بود که دیدمش شایدم بار اول قبلتر بود و من دیده بودم و ندیده بودمش! خلاصه سال گذشته همین موقعها بر تلی از اشک و آه او را شناختم .. پسرکی که روزنامه می فروخت و از سرمای هوا می گریست ، بهانه اش به غارت رفتن اندک پولی بود که از فروش روزنامه به دست می آورد . امسال بار دیگر دیدمش کیف کهنه ای زیر اندازش بر توده های برف و یخ بود و رو اندازش تکه پارچه ای که بسیاری آقا زادگان آن را جهت پاک کردن کفششان هم مناسب و لایق نمی دانند! نگرانی من انتخابات نیست ، رد صلاحیت ها هم نیست ، دغدغه ی شناختن کاندیدا ها را نیز ندارم ! مرا چه مربوط ! وقتی نگران پسرکی هستم که حتی مطبوعات سیاسی در دستانش فغان می کنند ، می گریند ، زجه می زنند ! مقاله هایش چه نوشداروییست برای دستان کوچک و بیمار کودک بی سر پناه سرزمین من L وای بر آن مقام بلند پایه ای که از زبان ملت من صادرات گاز  به هند و چین را افتخار اعلام کرد!  و تفاوتی که من از سال پیش تا به امسال در وجود پسرک می بینم چیزی جز بلندتر شدن قامتش و عمیقتر شدن اندوهش نیست...

از دوستی هدیه ای گرفتم برای سال ۱۳۸۷ که هنوز نیامده است . سالنامه ای کوچک با برگهای کاهی ولی لبریز از سخن ها و نکته های شگفت آور .  جملات پشت جلدش را با هم بخوانیم : «  دختران روستا به شهر فکر می کنند، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند، مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند، مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند. پروردگارا ، کدامین پل ، در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟  »

برای تو که سالهاست می شناسمت و روزهاست که ندیدمت برای تو ندای خوبم :

ندایی دوست مهربونم می دونی که چقدر دلتنگتم ، نکنه این همه دوری تداوم داشته باشه ، نکنه قاصدکا خبر دلتنگیمو بهت نرسونن ؟ نکنه تو این برف و سرما قلبم از ندیدنت یخ بزنه ؟ هر جا هستی ، همیشه مراقب خودت باش ریحون بنفشه ی پاکم . خدا پشت و پناهته خواهر گل من .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پریا - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤
 

هوالمحبوب

121

TinyPic image 

سلام . قبل از هر چیز خجستجه سالروز میلاد بانوی آب و آیینه حضرت فاطمه (س) ، روز زن و روز مادر رو بهتون تبریک می گم . خدا سایه ی همه مادرها رو روی سر بچه هاشون حفظ کنه و مادرانی رو که از این دنیا پر کشیدن بیامرزه و به فرزندانشون صبر بده  . الهی آمین . هیچ جمله ای در خور وصف مقام و صبر و زیبا یی ات نمی یابم مادر... براستی که بهشت زیر پای مادران است قدرشونو بدونیم . مادر بودن کار خیلی سختیه ! 

TinyPic image

        با عجله اومدم تند تند کلبه ی برفی رو گردگیری کردم و قبل از اینکه زیر برفا مدفون بشه به  دادش رسیدم . گفتم نکنه مهمونی رهگذری بیاد و ببینه کلبه پر از گرد و خاک شده ! 

باب اول :

مدتی پیش وقتی تو دنیای خودم بودم و قدم زنون از کنار پیاده روی شلوغی رد می شدم پسر بچه ای رو دیدم که فال می فروخت دو سه قدم ازش گذشتم ولی دلم خواست برگردم و یه فال بخرم ، برگشتم و یه فال خواستم اصرار داشت که دو تا فال بده بهم . خلاصه به همون یکی راضی شد و یه فال خریدم و راه افتادم ...

اما تموم راه رو تا خونه به پسرکی فکر می کردم که اونقدر کوچیک بود  که حساب و کتاب نمی دونست و به سختی تونست باقی پول من رو حساب کنه .... پسرکی که هنوز با مرغ عشقهای قفسیش اخت نشده بود و بارها مرغ عشقای قفسی دست کوچولوشو گاز گرفتن و نوک زدن و مجبورش کردن از اول امتحان کنه ... (شک نکنین مشکل مملکت ما چیزی جز حجاب و بد حجابی نیست طرحی که بودجه ی زیادی صرفش میشه... بی عدالتی ها فراوونن خدایا به فریاد مردمم برس ... که جز تو کسی به فکر دستای کوچولوی پسرک آفتاب سوخته ی سرزمین خاکستری من نیست .... ) 

باب دوم :

تو اتاق نشسته بودم و خیره به صفحه ی تلویزیون و غرق افکار مهاجم و همیشگی ... یه دفعه یه حباب بیرنگ و شاداب دیدم که نزدیکای تلویزیون چرخید و رقصید و آروم فرود اومد و دیگه دیده نشد ... خیلی برام عجیب بود ... فاصله ی ظرفشویی آشپزخونه ای که مامانم مشغول جمع و جورش بود تا تلویزیون راه کمی برای پاهای نداشته ی اون حباب نبود! همه ی افکارم یه دفعه ایستاد و همه ی ذهنم خیره شد به اون حباب ! نمی دونم شبیه علامت سوال بودم اونموقع یا شبیه علامت تعجب ! فقط به این نتیجه رسیدم که اون حباب یه نشونه بود ... به نشونه های خدا ایمان بیاریم ... گاهی به همین سادگی پیغامی برامون فرستاده شده ...یه حباب که اونقدر شکننده و به نظر ناتوون میاد با یه دنیا امید به پروازش ادامه میده و به نقطه ی فرود هرگز فکر نمی کنه .. ما هم یه جور حبابیم ...

 خدایا

سادگی و مهربونی رو به ما یاد بده

و کمکمون کن هیچ وقت از یاد زیبای تو غافل نمونیم


 
comment نظرات ()