كلبه ي برفی من


هوالمحبوب


121

قسمت اول آپدیت امروز : زندگی جنگ و دیگر هیچ


سلام

از این عکس چه حسی بهتون دست میده ؟ این مفهومی از جنگه نه ؟ جنگی که همیشه بین ملت های مختلف در می گیره و آتشش خیلی خانه و خانمان ها رو نابود می کنه .. دخترک بدون اینکه تصوری از آینده اش داشته باشه فقط داره رفتنه پدر رو می بینه . این رفتن براش با همه ی رفتن های قبلی فرق داره .. چون کودکه چون معصومه این احساس ناخودآگاه توی قلب پاکش پرپر می زنه که بابا این دفعه کی برمی گرده چرا کیفش اینقدر بزرگه مگه برای چند روز غذا برداشته؟ چند تا شب باید بخوابم و صبح بیدار شم که بابا بیاد .. این فقط یه گوشه از تصویر .. بعد دوم عکس، دستی هست که روی سر دخترک گذاشته شده .. پدر فکرش به همه جا هست و هزار ابهام توی افکارش موج می زنه و قلبش تند تند می زنه اما می خواد دخترک از این تشویش بوئی نبره و فقط دست نوازشگر پدر رو یادش بمونه ..امیدواره که تلاشش بی فایده نباشه اما نمی دونه قلب کوچک دخترک همه احساس های ابراز نکرده را درک می کنه..

یه بعد دیگه از این تصویر .. چکمه هاست .. دیدن این چکمه ها که اینقدر محکم بسته شدن و شلوار نظامی توی پوتین رفته و بند ها دونه دونه تا بالا ادامه دارن .. آدمو یاد سختیه راه میندازه انگار .. می دونم که دخترک این رو می فهمه و اون پوتین هارو اصلا دوست نداره ..

یه بعد دیگه ی تصویر یه خرس عروسکیه پوست پیازه !! که هیچ خنده ای توی صورتش نیست و معلوم نیست چند بار باید تو بغل دخترک فشرده بشه و شاهد دلتنگیهای معصومانش باشه تا بابا بیاد .. یا نیاد !...

اما یه بعد این تصویر هم دیده نمیشه .. مادر دخترک .. تصویری نامرئی .. تنها بی پناه با تمامی نامردمی ها باید بسازه و انتظار تلخی رو تجربه کنه که شاید هیچ وقت جوابش داده نشه .. این جنگه این جنگیه که آدما به استقبالش میرن . رمان زندگی جنگ و دیگر هیچ اثر اوریانافالاچی رو خونید ؟ اگر نخوندید از دستش ندید منحصر بفرده .. این رمان از یک سوال شروع میشه .. سوالی که خواهر کوچک این نویسنده از او می پرسه به امید پاسخی واضح : زندگی یعنی چه؟ .. و این کتاب در پاسخ به این سوال زاده میشه .. زیباست ..

قسمتی از ابتدای رمان :

برای تو که چرا نمی دانی وقتی می خندم این چنین از ته دل می خندم و چرا وقتی گریه می کنم این چنین زیاد می گریم. و چرا وقتی باید خوشحال شوم خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا این اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاشها و معجزه ها زندگی انسان زو به مرگی را نجات می دهند، باعث مرگ صدها، هزارها و میلیونها موجود زنده و سالم می شوند. می دانی ؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه ای است بین وقتی که به دنیا می آییم و وقتی که می میریم.


در قسمت دوم آپدیت امروز از پیشگوئی خواهم سرایید :


فصل سرد پیشگوئی حیوانات

لینک اصلی :

http://www.persianpet.org/forum/showthread.php/-59112/index.html


نوشته ی فی البداهه از من : پریا.م
زمان نوشتن : هنگامیکه خبر آبی رنگ پائین صفحه را خواندم


بازار پیشگویی داغ است، اصلا مد شده است این روزها از قورباغه و یوزپلنگ ایرانی و هشت پا و کروکودیل برای پیشگویی می توان بهره جست..

یاد دوران مدرسه می افتم زمان امتحانات وقتی مورچه ای بر روی پاسخهای چهارگانه ی برگه ی امتحانی ام می دوید .. ترجیح می دادم جای پای او بر گزینه را علامت بزنم بی آنکه به خودم زحمت اندیشیدن به پاسخ را دهم ..

حال می بینم این همان است تنها کمی پیشرفته تر شده و شما را مشهور می کند .

از امروز راه می افتم با گونی ای بزرگ بر شانه ام .. می روم تا تمامی گونه های جانوری را که بطور اتفاقی بر سر راهم سبز می شنود بیابم. به خانه بر خواهم گشت و یک به یک آنها را واردار به پیشگوئی می کنم .. مگر جز این است که این جانداران بی فایده حیات را بر کره ی زمین به خطر انداخته و جای ما آدمیان را تنگ کرده اند پس بگذار کمی استفاده کنیم از فرصت و تصویری از آینده مان داشته باشیم حال که با مدرک تحصیلی بیکاریم و با عینکی بر چشم تند تند اخبار استخدام و کاریابی را مرور می کنیم !

به کسی نگوئید اما دیشب یک سوسک بالدار درشت وقتی به آینده شغلی ام می اندیشیدم، به بکگراند کامپیوترم چسبید در حالیکه تصویری از یک سرباز بخت برگشته بود که به جنگ می رود ..

با خود گفتم
این پیشگوئی سوسک بالداریست که به حقیقت می پیوندد به زودی لباس کماندویی خواهم پوشید و با کوله ای پر از حیوانات پیشگو دنیا را فتح خواهم کرد . . مگر سوسک بالدار زشت من چه کم دارد از آن هشت پای جام جهانی و این کروکودیل شکم پرور که تا مرغهای پخته را نخورد پاسخ را نگفت ..

اینک زمانی برای پیشگوئی است . به جای آنکه چشم به مطالب من بدوزی برخیز و طوطی خود را از قفس، سگ خود را از جای خوابش، گربه ات را از پشت پنجره و سوسک احتمالی را از جوی آب جلوی منزل فرا بخوان ! و به قدرت پیشگوئی او پی ببر و ایمان بیاور به آغاز فصل سرد .





کروکودیل پیشگو رقیب 8 پای پیشگو شد!

یک کروکودیل نتایج انتخابات نخست وزیری استرالیا را به نفع نخست وزیر فعلی این کشور پیشگویی کرد.
به گزارش مهر، در شرایطی که حدود یک ماه از ماجرای هشت پایی به نام "پل" که نتایج بازیهای جام جهانی فوتبال 2010 آفریقای جنوبی را با موفقیت پیشگویی کرد نگذشته است به نظر می رسد پل که دیگر رسما از پیشگویی کردن بازنشسته شده یک جانشین پیدا کرده است.
جانشین "پل" هم آب را دوست دارد اما به جای داشتن هشت پای نرم، دو دست و دو پای کوچک، یک دم دراز و یکسری دندان بسیار تیز دارد و با 5 متر طول و 700 کیلو وزن وارد عرصه پیشگویی سیاسی شده است.
این پیشگوی جدید که یک کروکودیل به نام "هری" است در پارک داروین استرالیا زندگی می کند.
براساس گزارش آسوشیتدپرس، پیشگویی هری نشان می دهد که در انتخاب 21 آگوست استرالیا جولیا گیلارد نخست وزیر فعلی این کشور مجددا به این سمت انتخاب خواهد شد.
در این پیشگویی، دو تکه مرغ هم وزن از نخهای یک اندازه ای از پوسترهای دو نامزد رقیب در این انتخابات آویزان شده بود و هری از بین این دو مرغ، تکیه ای را برای ناهار خود انتخاب کرد که از پوستر جولیا گیلارد آویزان شده بود.


والسلام
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

 

سلام با وقفه ای به درازای یک ماه اومدم به کلبه ی برفیم . داریم می نویسم از لحظه های گرم روزها واز صدای ناب جیرجیرکای شبای تابستون.. همون صدایی که خیلی بهش بی توجهیم و گاهی اعصابمونم ازش خورد میشه اما واقعا فکر کردیم چه راز و رمزهایی تو این صدا نهفته ست ؟ شاید یه مرحله برای کشف گنجی بزرگ باشه .. جدا از تفسیر علمیش به این موضوع نگاه کردیم ؟

بگذریم که گذشتن را خوش است ..

 

 

بذار براتون از تجربه ام در مورد لبخندها بگم . اینروزا اونقدر همه چی با قبل فرق کرده  ( - ) که براحتی نمیشه حتی به یک بچه توی کوچه خیابون یا اتوبوس و تاکسی لبخند زد .. جالبه من همیشه اینکارو می کردم و خیلی وقتا جوابم لبخندی ظریف روی لبهای کوچیک اون بچه بوده اما تو این سالها که آدما با هم غریب شدن و دیگه نمیشه به ظاهر آدما بسنده کرد ، جوابی که دریافت می کنم خیلی وقتا چیزه متفاوتیه . باورتون میشه گاهی که به بچه ای لبخند می زنم جوابم زبون درازیه؟ یا سر برگردوندن با حالتی مغرورانه ! گاهی وقتا هم شده به یه بچه ای گفتم موش کوچولو و در جواب چندتا فحش شنیدم .. شاید خنده دار به نظر بیاد اما این موضوع خیلی حرفا توش داره . اگر شما می دونید چه حرفایی داره برام بنویسین . میگن همیشه چندتا عقل بهتر از یک عقل نتیجه گیری می کنه ..

 


این از این حالا از یه نشونه براتون بگم که بیربط به همین موضوعه لبخند نیست . مدتی پیش توی ماشین کنار خیابون نشسته بودم منتظر .. که دیدم یه پیرزن داره رد میشه . گفتم بذار شانس خودمو امتحان کنم و ببینم می تونم یه حس زیبا و پرانرزی بدست بیارم یا نه . خلاصه با تاملی کوچیک به صورت پیرزن نگاه کردم و لبخند زدم . اونم داشت منو نگاه می کرد و جوابش لبخندی خوشکل بود که همه صورتش رو پر از چین و چروکهایی می کرد که حکایتها از زندگیش نقل می کردن .. بعدش چند قدم رد شد و هنوز پشت سرشو نگاه می کرد و می خندید . یه لحظه احساس کردم خیلی متعجب شده و شاید داره با خودش فکر می کنه من دیوانه هستم یا نه ..

خلاصه نمی دونم چرا اما پیاده شدم و به سمتش رفتم و سلام دادم با مهربونی جواب سلاممو داد و حس قشنگ و پاکش رو با حرفاش بهم منتقل کرد .. گفتم... اونم گفت ... خلاصه خوش و بشی کردیم و هزارتا دعای سبز و سپید برام کرد و خداحافظی کردیم ..

ساده بود اما این اتفاق اونروز اونقدر به من انرزی داده بود که تا خود خونه لبخند می زدم و احساس خوبی داشتم و برای خیلیا تعریفش کردم .. آره اون یه پیرزن بود که بهم این حسو منتقل کرد .. دوسش داشتم بدون اینکه بشناسمش ..

خوب به نظرتون این نشونه بود ؟ به نظر من آره . دوستی می گفت نباید منتظر نشانه ها بود و به هر چیزی به چشم یک نشانه فکر کرد . منم میگم که من هم اینکارو نمی کنم و سعی نمی کنم همه چیزو تجزیه تحلیل کنم اما ناخودآگاه بعضی اتفاقارو به شکل یه نشونه برمیدارم و از فکر کردن بهشون لذت می برم . از فکر کردن به اینکه چی هستن و چه حرفایی برای گفتن دارن ..

خوب برای آپدیت امروز همین و بس . حق یارتان  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

 

اومدم که بگم دلم یک خواب زمستونی می خواد .. اما دیدم تو پست قبلی از نشانه های خداوند حرف زدم .. الان دارم به این فکر میکنم که این دو سه روزه چرا نشونه ای ندیدم چرا بی توجهی کردم و ندیدمشون .. مطمئنم که وجود داشتن و اومدن پیشم اما من چشمامو بسته بودم .. دلم تنگه برای خودم برای اینکه بشینم و یه دل سیر روی بوم نقاشیم رنگ بزنم ..اما هربار که تصمیم می گیرم شروعش کنم یه نیرویی به عقب می کشونه منو .. شاید از نظر خیلیا تنبلی باشه شاید از نظر خیلیای دیگه خرافات باشه شاید شاید شاید .. اما این هرچی هست یه حقیقته..

 

 

از زیباترین اشعار سبهراب سپهری در نظر من :

 

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است


باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...


زیباست نه ؟ رایحه ی خوبی داره ...

**راه باید رفت و راه و راه چقدر تاریک و روشن و آرام و طوفانیست .. یک لحظه منشین .. حتی سکوت "به هنگام" تو در انتهای بیداریه روحت پیاله ی عبث نشستن را می شکند .. راه خواهم رفت تاول های دردناک پاهایم را عشق خواهم ورزید .. راه خواهم رفت ، جرعه ی آب را "دانسته" خواهم نوشید ، عطش را باید درک کرد تا آب را دریافت، فهمید، استشمام کرد ..

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

 

 

رسیدیم به آخرای بهار 89 .. اما من طراوت و شادابیه بهار رو هنوز حس نکردم فکر کنم هنوز جا موندم از زمان و نتونستم خودمو برسونم به موقع. شایدم مثل همیشه من گم شدم .. جایی در انحنای احساسات ناشناخته ام ..

ای دل گله کم کن ...

مدت زیادیه دلم میخواد یه لاک پشت داشته باشم .. نمی دونم چرا .چشم. شاید میخوام با دیدن حرکات کند و آهسته اش یه وجه اشتراک پیدا کرده باشم و بدونم که تنها من نیستم که آهسته ام در راهم ...

چند شب پیش یه خواب خوب دیدم . اونقدر خوب بود که جزو بهترین خوابایی دسته بندیش کردم که تا بحال تو عمرم دیدم.. جزئیاتش بماند اما همین بس که پر از نشانه بود .. گاهی وقتا یعنی بیشتر وقتا خدا پیغامهایی رو بسته بندی می کنه و به شکلای مختلف سر راهمون قرار میده .. این ماییم که باید هوشیار باشیم و ببینیمشون ..

کاش همیشه آماده ی دیدنشون باشیم تا فرصتارو از دست ندیم .. دیدن نشانه ها و جستجو کردن پیغامهایی که دارن قدمهایین رو به جلو .. همین برای نموندن و بوی نا نگرفتن کافیه .. چشم و دلمونو رو به نشانه های خدا باز کنیم و ازشون استقبال کنیم . اصلا بیاید منتظرشون باشیم .. اینجور انتظارا اغلب بی نتیجه نمیمونن چون با دنیای ماورای ماده سر و کار دارن و با انر‍ی و کائنات دست در دست هستن ..

از همین لحظه منتظر نشانه های خدا باش .. هر چند من تو همه ما هر کدوم یک نشانه هستیم هر لحظه هر نفس هر حرکت نشانه ست اما برای کسایی مثل من که اول راهن نشانه های کمی متفاوت تر جلو برنده تر هستن .. مثل یک مورچه زرد بین یه عالمه مورچه سیاه .. مثل یه قاصدک تو فصل بهار .. مثل یه قطره آب روی دستت وقتی هوا اصلا ابری نیست و بارونی نیومده .. مثل ...

 

 

 

  آپدیتی برای زمستان سال 1388 که گذشت و در وبلاگ نیاسود :

ماه ها داره می گذره .. از آخرین باری که کلبه ی برفیمو آب و جارو کردم .. خدایا گاهی چقدر زود دیر میشه .. بارها خواستم بیام پنجره های کلبه رو باز کنم هوای سرد برفی رو نفس بکشم .. شمعدونی های تو طاقچه رو آب بدم و رادیوی تک موج کلبه (موسیقی پس زمینه وبلاگ) رو تعمیر کنم تا صداش دوباره دربیاد .. اما نشد .. حالا کاملا دارم لمس می کنم وقتی می گن با بزرگ شدن آدما مشکلاتشونم بزرگ میشن یعنی چی ..

تو این دوسال اتفاقات زیادی افتاد تجربه های تلخ و شیرین .

کار رو کاملا گذاشتم کنار و با اونهایی که دورنگ بودن با اونایی که روراست نبودن کلا رابطه ام رو تموم کردم .. این از کار و مسائل کاری .. از اطراف و اتفاقای کوچه و خیابون و شهر و کشور و قاره و کل کره ی زمین هم هیچ حرفی برای گفتن ندارم ..

 اما یه تجربه تلخ دیگه پر کشیدن بابابزرگم بود که تو اوج سکوت و آرامش با یک دنیا صفا .. بردیمش و به خاک سپردیم .. سخت بود .. انگار با رفتنش قسمت بزرگی از سادگی های دنیا گم شد .. دلم تنگشه ..

دیروز چهلمین روز درگذشت پدربزرگ به دیدارش رفتیم و شعر سپید سنگ مزارش رو زمزمه کردیم :

 حیف می دانم دگر برنمی داری از آن خواب گران سر. تا ببینی خوردسال سالخورد خویش را. کین زمان چندان شجاعت یافته است تا بگوید:راست می گفتی پدر...

 یه تجربه وحشتناک هم داشتم که اونم رفتن دوستم از کنارم بود که انگار مدتی پیش این رفتن آغاز شده بود و من نمی خواستم باور کنم این جدایی پس از ده سال از نزدیکترین دوست و خواهرم منو شکوند .. بدجوری دلم تنگ شده برای خودش صداش حرفاش که به من می گفت سیب کوچولو .. برای خودم وقتی اسمش رو گذاشتم ریحون بنفشه..

همیشه تو سبزی خوردن ریحون بنفشه هارو جدا می کردم برای خودم عطرشونو نفس می کشیدم و مزه اشون رو با تمام وجود دوست داشتم .. اما حالا ریحون بنفشه های سبد سبزی برام غریبه شدن .. حتی دستم رو طرفشون نمی برم . دستم می لرزه .. آخه اسم نزدیکترین و صمیمی ترین دوستم رو ریحون بنفشه گذاشته بودم به خاطر پاکیش ..

 دلم تنگ شده بود برای کلبه ی برفیم تنها جایی که توش از سر و صدا از هیاهو از جنجال از خیلی چیزای بد و بدرنگ خبری نیست ..

چقدر منتظرم که باریدن برف زمستونی رو یکبار دیگه ببینم .. می خوام یبار دیگه پر بشم از هوای برفی از سکوت برف از یکرنگی و سپیدی برف لذت ببرم ..

 من هنوز همون دونه ی برف آلوده هستم که با تمام آلودگیم آب نشدم .. آخه دونه های برف خیلی پاکن اگر یه کوچولو آلودگی گرد و غبار یا سیاهی بهشون برسه اینقدر وجودشون پاکه که آب میشن می رن .. نمی مونن ..

اما من یه دونه برف متفاوتم .. شاید دارم یخ می زنم و خودم خبر ندارم ..




با همین حس در کلبه ی برفی رو به روی همه ی رهگذرای دوست داشتنی کلبه ام برای همه دوستای عزیزی که بهم سر می زدن باز می کنم هرچند یک عالمه برف پشت در چوبی کلبه جمع شده اما اینقدر تلاش می کنم که راه رو برای دید و بازدید های گذشته هموار کنم ..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()

 

هوالمحبوب

121

کلبه زیر برفا کاملا مدفون بود .. سخت بود آب و جارو کردنش ..

سلام

سرکار بودم یک سال.. یه کار اداری ..

استعفا دادم .. سخت شده بود ..

چشمامو نبستم .. کنار نیومدم ..

آدمای زیادی دیدم .. از بعضیا دو رنگیهای بد و زشتی دیدم ..

اینهمه اعتماد به نفسو از کجا میارن بعضیا؟

فاصله ی محل کارم (با اینکه اینترنت پر سرعت در دسترسم بود) تا کلبه ی برفی خیلی زیاد بود.. فرسنگها..

احساس می کنم کمی بزرگتر شدم ..

حالا بعد از تقریبا یه ماه برگشتم سر همون کار اما با شرایط دلخواه خودم بصورت پاره وقت !

می خوام محکمتر باشم..

 

...روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق ،

سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است :

قطره های باران را ،

درز آجرها را

می شمارد

روح من گاهی ریال

مثل یک سنگ ، سر راه حقیقت دارد...

(سهراب سپهری)

 

 

 

کوچیک بود ، لااقل قدش از من خیلی کوتاهتر بود .. روسری سرخابی چرکینشو محکم زیر گلو گره کرده بود.. یه مرغ عشق خسته و چند ورق فال چیزای آشنایی بودن که تو قفس کوچیکی به دست داشت.. مکث کردم ، نگاش کردم ، چشمای شفافشو دوخت به چشمام پرسیدم چنده ؟ گفت دویست تومن گفتم صد تومن بود که ، یکی بده .. همینطور که داشت مرغ عشق افسرده رو روی ورقای فال می گرفت پرسیدم کلاس چندمی جواب داد دوم .. یهو گفت : توروخدا(این توروخدا رو که گفت فک کردم حتما میخواد یه فال دیگه بهم بفروشه اما اینطور نبود) گفت تورو خدا برام دعا کن اینارو بخرن ازم.. گفتم عزیزم می خرن تو دختر خوبی باش حتما می خرن .. گفت به خدا من دختر خوبیم اما هیچکی نمی خره ازم .. گفتم می خرن .. مواظب خودت باش باشه ؟ گفت باشه و از هم جدا شدیم .. اون تو فکر فالهایی که باید می فروخت.. من تو فکر دستای کوچولوش ..

 

یاد دکلمه ی کارتون آنشرلی با موهای قرمز می افتم :

         " آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، وقتی روشنی چشمهایت ، در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت ، آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ، و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟ آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ، در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ، و اینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار توست."

 http://www.sharemation.com/bacheha/rey%20and%20tel%202%20and%20pic.swf?uniq=7npvq5

 

Image and video hosting by TinyPic

 

سفر عزیزان رو دوست ندارم

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت ..

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب 

121

 یه ماهی کوچولو بود، مرده بود، دیگه نفس نمی کشید.. پرت شد کف پیاده رو ، درست جلوی قدمهای من و کفشام فرو اومد.. اگه حواسم بهش نبود و ندیده بودم سقوطش رو لهش کرده بودم! با عصبانیت به فروشنده نگاه کردم.. یه عالمه ماهی قرمز واسه عید نوروزآورده بود و می فروخت و این یه دونه رو که مرده بود پرت کرد بیرون! تو اون شلوغی و جمعیت.. شروع کردم به قر زدن و با عصبانیت به مغازه دار کناریش که داشت نگام می کرد گفتم چرا اینکارو می کنه اون که مرده! هاج و واج نگام کرد .. یهو خودشو جمع و جور کرد و گفت آره درسته گناه داره .. رفت و با کفشش هدایتش کرد به کنار پیاده رو .. احتمالا قکر کرد دیوونه ام.. همه ی این ماجرا تو چند ثانیه توی اون ازدحام اتفاق افتاد.. مثل بچه ها بغض کرده بودم و همه ی راه تا خونه به سرنوشت ماهی قرمزی فکر می کردم که نزدیک بود جسدش زیر کفشام له بشه.. روح کوچولوش خدارو شکر پرواز کرده بود.. از آب به آسمون رسیده بود.. عجب قاتلایی هستیم ما آدما! امسال بازم فاجعه تکرار می شه .. بازم یه عالمه ماهی کوچولو و بی زبون تلف می شه فقط واسه اینکه دو تا دونه ش سر سفره هفت سین ما باشه.. به چه گناهی ؟ چه جوری اینهمه فرشته ی آبی رو قربونی اومدن بهار می کنیم ؟

*******************************************************************

برای دوست عزیزی که تو این لحظه اینجا او را قاصدک بهار می نامم:

 قاصدک بهاری ، با یه بغل ترانه و شاپرک با یه سبد پر از گلای یاس ، موفقیت قشنگتو تبریک می گم. خوشحالم که نتیجه ی زحمتاتو دیدی و از اونهمه دلشوره و نگرانی رها شدی ، آرزوم اینه که همیشه سلامت و سربلند باشی . از همه ی مهربونیات هم ممنون مسافر کوچولوی صبور و مهربون.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

روز خوبی بود ، بابا بزرگ  برام از اشعار باباطاهر خوند و کتاب قدیمیشو داد به من . با حس قشنگ و عمیقی می خوند و بغض می کرد .. چقدر این پیرمردو دوست دارم . نمی تونم از حسم بنویسم .. اصلا نمی تونم .. مثل همیشه رو عبادت سحر ها تاکید کرد و لحظه های قبل از اذان صبح رو سفید و پاک وصف کرد ..

خدایا ، چقدر گاهی غافلم.. تو ببخش تو که مهربانترینی ..

بیتی از باباطاهر که بابابزرگ همیشه زمزمه می کنه :

  تو که ناخوانده ای علم سمــوات                  تو که نابرده ای ره در خرابـــــات

    تو که سود و زیان خود ندانـــی                   بیارون کی رسی هیهـات هیهـات

 

کلبه ی برفی وارد ۴ سالگی شده

راستی تو این ماه از سال یعنی بهمن ماه سالگرد تولد کلبه ی برفی بوده . دقیقا تاریخشو یادم نیست اما از وبلاگی با این آدرس : doooneyebarf64.persianblog.ir شروع شد و بعد از مدت کوتاهی آدرس تغییر کرد و به اینجا اومدم . درست 11/83 بود که شروع به نوشتن وبلاگ کردم .. با تغییرات جدید پرشین بلاگ آرشیو کامل کلبه ی برفی از آغاز تا به حال در دسترسه ، یه سر زدم و با دهانی باز نوشته های پیشینم رو دیدم .. خوشحالم که کلبه ای پر از برف دارم . از همه ی دوستا و رهگذرای مهربونی که تو این مدت اومدن و رفتن و موندن ... ممنون.

کلام همیشگی : خداوندا یاریمان ده ساده و مهربان باشیم و از یاد جمیلت هرگز غافل نمانیم . یا علی
(با تغییرات جدید سایت پرشین بلاگ لینکهای مربوط به این سایت در وبلاگها نیاز به ویرایش دارن اونهایی که در پرشین بلاگ هستن مثل قبل با دات کام نمایش داده میشن که باید به دات آی آر تغییر کنن . من دونه دونه ویرایش کردم البته به احتمال قوی به زودی خود سایت لینکهارو اصلاح می کنه. اما من طاقت نداشتم و خودم اصلاحشون کردم .)
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

 

     سلام .. می نویسم از همه چیز و از هیچ چیز (داره برف می یاد و من از اول عاشق این شگفتی زیبای طبیعت خالقم میشم) اومدم به کلبه ی برفیم .. بعد از مدتها .. اول از همه از همه دوستای خوبم که به یادم بودن و تو وبلاگاشون مدتیه خط خطی نکردم ممنون و معذرت.

اونقدر به آرامش کلبه احتیاج داشتم که نفس نفس زنون خودمو رسوندم . راه پر از برف بود ، به زحمت در چوبی کلبه رو باز کردم دستام از سرما کرخت و سرخ شدن.. رادیوی تک موج روی طاقچه پر از گرد  و غبار شده و دیگه آهنگ خوابهای طلایی رو تکرار نمی کنه ! باید درستش کنم ...

گل شمعدونی که قهر قهره ! اصلا نگام نمی کنه ..

کار ، درس ، جابه جایی .. باعث شد مدتی نتونم اینجارو گردگیری کنم (چند باری هم اومدم اما فرصت کم بود و زود برگشتم بی اینکه ردپایی از خودم به جا گذاشته باشم)

Image Hosted by ImgSpace.org

روزمره های جامعه

امسال موج سرما کشور رو حسابی غافلگیر کرد تو شهر من دمای هوا به ۳۰- هم رسید که سالهاست بی سابقه بود.. اما سرما فقط سرما نبود خبرهای بد یخ نزدن بلکه جاری تر از قبل به گوش رسیدن..

 سرما –  گا ز – انتخابات

چه ربطی بین این سه کلمه ست ؟ وقتی گاز هست انتخابات سرده ؟ وقتی گاز نیست سرما از انتخاباته ؟ وقتی سرده از پدیده ی انتخابات میشه به عنوان گاز استفاده کرد؟ شایدم اگه سروصدای انتخابات رو با گاز خفه کنیم سرما از یاد بچه های سرما خورده بره! چی به چیه ؟!!!!

از انتخابات مجلس حرفی به میان نمی آورم نگرانی من کودکیست .. پسرکی ست .. مظلومکیست .. پارسال همین موقع ها بود که دیدمش شایدم بار اول قبلتر بود و من دیده بودم و ندیده بودمش! خلاصه سال گذشته همین موقعها بر تلی از اشک و آه او را شناختم .. پسرکی که روزنامه می فروخت و از سرمای هوا می گریست ، بهانه اش به غارت رفتن اندک پولی بود که از فروش روزنامه به دست می آورد . امسال بار دیگر دیدمش کیف کهنه ای زیر اندازش بر توده های برف و یخ بود و رو اندازش تکه پارچه ای که بسیاری آقا زادگان آن را جهت پاک کردن کفششان هم مناسب و لایق نمی دانند! نگرانی من انتخابات نیست ، رد صلاحیت ها هم نیست ، دغدغه ی شناختن کاندیدا ها را نیز ندارم ! مرا چه مربوط ! وقتی نگران پسرکی هستم که حتی مطبوعات سیاسی در دستانش فغان می کنند ، می گریند ، زجه می زنند ! مقاله هایش چه نوشداروییست برای دستان کوچک و بیمار کودک بی سر پناه سرزمین من L وای بر آن مقام بلند پایه ای که از زبان ملت من صادرات گاز  به هند و چین را افتخار اعلام کرد!  و تفاوتی که من از سال پیش تا به امسال در وجود پسرک می بینم چیزی جز بلندتر شدن قامتش و عمیقتر شدن اندوهش نیست...

از دوستی هدیه ای گرفتم برای سال ۱۳۸۷ که هنوز نیامده است . سالنامه ای کوچک با برگهای کاهی ولی لبریز از سخن ها و نکته های شگفت آور .  جملات پشت جلدش را با هم بخوانیم : «  دختران روستا به شهر فکر می کنند، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند، مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند، مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند. پروردگارا ، کدامین پل ، در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟  »

برای تو که سالهاست می شناسمت و روزهاست که ندیدمت برای تو ندای خوبم :

ندایی دوست مهربونم می دونی که چقدر دلتنگتم ، نکنه این همه دوری تداوم داشته باشه ، نکنه قاصدکا خبر دلتنگیمو بهت نرسونن ؟ نکنه تو این برف و سرما قلبم از ندیدنت یخ بزنه ؟ هر جا هستی ، همیشه مراقب خودت باش ریحون بنفشه ی پاکم . خدا پشت و پناهته خواهر گل من .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۱ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()

هوالمحبوب

121

TinyPic image 

سلام . قبل از هر چیز خجستجه سالروز میلاد بانوی آب و آیینه حضرت فاطمه (س) ، روز زن و روز مادر رو بهتون تبریک می گم . خدا سایه ی همه مادرها رو روی سر بچه هاشون حفظ کنه و مادرانی رو که از این دنیا پر کشیدن بیامرزه و به فرزندانشون صبر بده  . الهی آمین . هیچ جمله ای در خور وصف مقام و صبر و زیبا یی ات نمی یابم مادر... براستی که بهشت زیر پای مادران است قدرشونو بدونیم . مادر بودن کار خیلی سختیه ! 

TinyPic image

        با عجله اومدم تند تند کلبه ی برفی رو گردگیری کردم و قبل از اینکه زیر برفا مدفون بشه به  دادش رسیدم . گفتم نکنه مهمونی رهگذری بیاد و ببینه کلبه پر از گرد و خاک شده ! 

باب اول :

مدتی پیش وقتی تو دنیای خودم بودم و قدم زنون از کنار پیاده روی شلوغی رد می شدم پسر بچه ای رو دیدم که فال می فروخت دو سه قدم ازش گذشتم ولی دلم خواست برگردم و یه فال بخرم ، برگشتم و یه فال خواستم اصرار داشت که دو تا فال بده بهم . خلاصه به همون یکی راضی شد و یه فال خریدم و راه افتادم ...

اما تموم راه رو تا خونه به پسرکی فکر می کردم که اونقدر کوچیک بود  که حساب و کتاب نمی دونست و به سختی تونست باقی پول من رو حساب کنه .... پسرکی که هنوز با مرغ عشقهای قفسیش اخت نشده بود و بارها مرغ عشقای قفسی دست کوچولوشو گاز گرفتن و نوک زدن و مجبورش کردن از اول امتحان کنه ... (شک نکنین مشکل مملکت ما چیزی جز حجاب و بد حجابی نیست طرحی که بودجه ی زیادی صرفش میشه... بی عدالتی ها فراوونن خدایا به فریاد مردمم برس ... که جز تو کسی به فکر دستای کوچولوی پسرک آفتاب سوخته ی سرزمین خاکستری من نیست .... ) 

باب دوم :

تو اتاق نشسته بودم و خیره به صفحه ی تلویزیون و غرق افکار مهاجم و همیشگی ... یه دفعه یه حباب بیرنگ و شاداب دیدم که نزدیکای تلویزیون چرخید و رقصید و آروم فرود اومد و دیگه دیده نشد ... خیلی برام عجیب بود ... فاصله ی ظرفشویی آشپزخونه ای که مامانم مشغول جمع و جورش بود تا تلویزیون راه کمی برای پاهای نداشته ی اون حباب نبود! همه ی افکارم یه دفعه ایستاد و همه ی ذهنم خیره شد به اون حباب ! نمی دونم شبیه علامت سوال بودم اونموقع یا شبیه علامت تعجب ! فقط به این نتیجه رسیدم که اون حباب یه نشونه بود ... به نشونه های خدا ایمان بیاریم ... گاهی به همین سادگی پیغامی برامون فرستاده شده ...یه حباب که اونقدر شکننده و به نظر ناتوون میاد با یه دنیا امید به پروازش ادامه میده و به نقطه ی فرود هرگز فکر نمی کنه .. ما هم یه جور حبابیم ...

 خدایا

سادگی و مهربونی رو به ما یاد بده

و کمکمون کن هیچ وقت از یاد زیبای تو غافل نمونیم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٤ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط پریا نظرات ()


Design By : Pichak